داستان House of Horrorsقسمت6

نام داستان:خانه ی وحشت،House of Horrors

نوع داستان:ترسناک

نویسنده:سارا

شخصیت های داستان:ساراح،رزا،جیم

شاید شما با خوندن این داستان بگید هیچ ترسناک نیست و میتونست از این ترسناک تر هم باشه

اما شماها میتونید خودتون رو جای شخصیت های داستان بذارید

اینطوری بهتر میتونید اتفاقایی که توی داستان بیفته رو درک کنین وداستان جذاب تر به نظرتون برسه

واسه خوندن این پارت6 از داستان به ادامه مراجعه کنید


بعد یه پوزخند به رزا زد ... رزا وسایلشو جمع کرد و نیم ساعتی نکشید که بدون خداحافظی از خونه خارج شد

ـ هع ... ( با لبخند ) اینطوری تو کارامم مزاحم ندارم ... چوب لباسی ... پووووووووف ... بهتره یه چیزی بخورم و هر چی زودتر بخوابم

بعد یه خمیازه کشید

ـ خیلی خستم هیچی نمیخوام ... میرم بخوابم

بعد رفت اتاقش

( فکر جیم:جیم ؟ تو که مهربون بودی شوخیشم زشته که این رفتار و باهاش داشتی ... درسته اون دختر و اصلاً نمیشناسی ... اما اون یه مهمون بود تو خونت )

ـ آهههههه ...

( فکر جیم:اگه واقعا اتفاقای ترسناکی تو این خونه واسه رزا افتاده بود چی ؟ نه نه) بعد یه لبخند زد ... با صدای باد و طوفان جیم به خودش اومد

ـ چقدر هوا گرفتست ... أه ...

تموم پنجره اتاقها بهم میخورد و کاملاً باز و بسته میشد ... بعد صدای شکستن بشقاب از توی آشپز خونه باعث شد که جیم از جاش بلند شه

ـ آههههههههه چرا من اینطوری میشم ... حالم دست خودم نیست ... یه نگرانیه بیخود ... شاید رزا داره صدام میزنه ... مگه اون نرفته ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!! ... آره مثل اینکه صدای رزاست ...

بعد دنبال صدا رفت

ـ هی رزا ... مگه تو نرفته بودی ؟؟؟؟؟؟؟ ... با توأم ... چه اتفاقی افتاده ؟

رزا برگشت سمت جیم با یه پیراهن بلند سفید که غرق خون بود جیم با دیدن حال و اوضاع رزا کاملاً جا خورد

ــ من نکشتمش

بعد دستای خونیشو به صورتش کشید

با داد ـ هی ... تو از چی صحبت میکنی ؟

ــ نه کار من نیست ... نه نه نه ... کار اونه

با داد ـ از چی حرف میزنی ؟؟؟؟

ــ مـ مـ من ... من بی تقصیرم

ـ باشه آروم باش ... رزا  ... بگو چی شده ؟ ... بهم بگو

ــ من بی تقصیرم

جیم تو فکر این بود که چه اتفاقی افتاده خواست رزا رو راضی کنه تا موضوع و بهش بگه اما متوجه شد که رزا نیست

ـ رزا ... هی رزااااااا ... رزاااااااااااااااااااااااااااااا ... کجا رفتی ؟

جیم تموم خونه رو گشت اما هیچ اثری از رزا نبود

ـ آههههههه یعنی چی شده ؟ ... مگه میشه ؟ ... من نمیفهمم ...

بعد لحظه ای نشست رو زمین و چشماشو بست و کمی به فکر فرو رفت

ـ شـ شاید رفته باشه بیرون ... من متوجه نشدم ... آههههه

بعد جیم از خونه خارج شد تا بره دنبال رزا ... نیم ساعت از رفتن جیم گذشت که صاحب خونه وارد حیاط شد ... خواست که در بزنه متوجه یه کاور روی زمین شد خم شد و اون و از روی زمین برداشت ... دیگه فراموش کرد که کاری با جیم داشته واسه همین از خونه خارج شد ... تا نیمه های شب جیم دنبال رزا میگشت میخواست برگرده که متوجه یه دختره شد که روی نیمکت یکی از پارکای شهر نشسته بود و پاهاشو تکون میداد جیم نگاهی به اون دختر انداخت و رفت سمتش و صداشو صاف کرد

ـ رزا ... رزا ...

هر چی صدای رزا میزد فایده ای نداشت رزا جوابشو نمیداد

ـ رزا بابت اتفاقای امروز ازت معذرت میخوام ... فعلاً که جایی رو واسه موندن نداری ... پس میتونی همراه من بیای ... توی این سرما اونم یه دختر جوون تنها توی شهر ...

ــ یه دختر تنها ... این موقع شب توی خونه تو باشه ؟

ـ رزا ... من بد تو رو نمیخوام ... به خاطر خودت میگم ... فکر نمیکنم تنها توی این پارک واست اتفاق جالبی بیفته ... اگه اتفاق بدی بیفته واست خودم و نمیبخشم ... رزا ...

ــ ...........................

ـ گفتم که به خاطر خودت میگم ...

بعد یه لبخند به رزا زد

ـ بلند شو ... تنها اینجا بده بمونی

رزا از جاش بلند شد

ــ سعی کن این مسائل واست مهم نباشه ... من خودم اومدم این خونه ... حالا هم ... خودم میخوام برم ... من به خاطر دوستم ساراح اومدم ... اما ... شکست خوردم ... البته این موضوعم به تو مربوط نمیشه ... تا اینجاشم خیلی بهم کمک کردی مرسی جیم

ـ من تموم حرفای تو رو قبول دارم اما ... اینبار میخوام واقعاً  کمکت کنم رزا

 ــ ...............

ـ رزا ؟ بیا سوار شو

رزا سوار ماشین شد و رفتن خونه ... جیم و رزا با دیدن خونه حسابی جا خوردن تموم وسایل خونه جا به جا شده بود و خونه رو خاک گرفته بود هنوزم همون هوای طوفانیه قبل رو داشت

ـ چـ چرا خونه اینطوری شده ؟

جیم رفت سمت پنجره و چشماشو بست تا خاک توی چشماش نره و با زور زیاد پنجره رو بست جیم چشماشو باز کرد که یه چیزی توجه جیم رو به خودش جلب کرد زنی کنار استخر وسط حیاط با پیراهن پر از خون ایستاده بود و به جیم نگاه میکرد جیم کمی سرشو تکون داد تا به خودش بفهمونه خیالاتی شده و  نباید جدی بگیره هر لحظه هوا بدتر و بدتر میشد

ــ چرا اینطوریه هوا ؟ ... الآن خوب بود

ـ دقیقا وقتی من میخواستم از خونه خارج بشم همین حال بود

ــ نخیر امروز هوا خیلی خوبه حتی کمی طوفانی و ابری ... اما اینجا ...

ـ اینجا چی ؟ ...

ــ خیلی عجیبه

ـ هع عجیب ؟ ... چیش عجیبه ؟

ــ پس چی ؟؟؟؟؟ بنظرت این همه اتفاقای اینجا عادیه ؟

ـ من به دلیل کارای زیادم میتونم کنار بیام

ــ خب ... خب تو پسری اما من چی ؟؟؟؟؟ ... شاید تو بتونی کنار بیای پس مواظب منی ... درسته ؟؟؟؟؟؟

ـ .........

رزا منتظر جواب بود اما جوابی از جیم نشنید

ـ من حسابی خستم میرم بخوابم ... تو هم اگه گرسنه ای برو یه چیزی بخور ...

ــ نـ نـ نـــــــه من باهات میام

ـ !!!!!!!!!!!!

ــ خب ... راستش ... من میترسم پایین تخت بخوابم

ـ نکنه میخوای بیای روی تخت ؟؟؟؟؟؟؟

با ادا ــ نه میام زیر تخت

ـ هه هه ... نـ نـ نــــــه .... نـــــــه .... نمیشه

ــ چرا من و آوردی اینجا من ازینجا میترسم

ـ خود دانی ...

ــ تو من و آوردی

ـ خب امکانش هست  هر کدوممون روی یکی از مبلای همینجا بخوابیم ... چطوره ؟؟؟؟؟؟؟؟

ــ اووووووووووووهم باشه

ـ حالا شد ... من میرم دو تا بالشت و دو تا پتو بیارم ... این خونه خیلی سرد بنظر میرسه

ــ باشه ... میشه باهات بیام ؟

جیم یه پوزخند زد

ـ من الآن دارم میرم دستشویی ... میخوای بیای ؟

رزا سرشو انداخت پایین ...

ــ نه برو

ـ مطمئن باشم ؟

بعد با قهقهه رفت دستشویی ... رزا تو خودش بود که یهو جیم پرید تو دلش

ــ جیـــــــــــغ مسخره

ـ این پتو و بالشتم واسه تو

ــ میدونی من میترسم چرا یهو میپری تو دلم ؟؟؟؟؟؟؟

ـ من ؟؟؟؟؟؟؟ کی ؟؟؟؟؟؟ بعد از دستشویی رفتم اتاق خواب پتو و بالشت بیارم .... همین حالا اومدم ... باور کن

رزا هیچ حرفی نزد

ـ قسم میخورم ... من و مسخره بازی ؟؟؟؟؟؟ ... اونم با تو که میترسی ؟؟؟؟؟؟

ــ آهههههههه

ـ به هر حال از توی خیالات در بیا ... آخر دیوونه میشی

ــ .......................

ـ خود دانی ... برو بخواب شب خوش

ــ اوووووووووهم شب خوش

جیم رفت روی یکی از مبلا خوابید ایندفعه جیم بدخواب شده بود و هر چی سعی میکرد خوابش نمیبرد

ـ جیـغ ...

با صدای خوابالود ــ أههههههههههه بخواب دیگه ... میخوای بیدار بمونم تا خوابت ببره ؟؟؟؟؟؟

بعد یه پوزخند زد و خوابید

ـ دیوونه

صدای گریه فضا رو پر کرده بود

ـ أه نصف شبی گریت واسه چیه رزا ؟

جیم با دیدن دختری که بالای سرش زانوی غم بغل کرده بود و موهاش و دورش ریخته بود مواجه شد جیم نگاهی به دختر انداخت اما نفهمید که کیه و اینجا چیکار میکنه

. جیـــــــــم جیـــــــــــــم ... مراقب دوستم باش ... خواهش میکنم

جیم آب دهنشو قورت داد

ـ تو کی هستی ؟؟ ... میگم تو کی هستی ؟

. خواهش میکنم ... جیـــــــم

جیم چشماش و بست تا کمی تمرکز کنه اما دیگه اون دختر و ندید

ـ آهههههههه ... یعنی ... کی بود ؟ ... کجا رفت ؟؟؟

رزا در حالی که بین خواب و بیداری بود

.مراقب خودت باش رزا بهت خوش بگذره ...

ــ ساراح تو کجایی ؟ ...

.من همیشه پیشتم باور کن ...

ــ درسته ما دوتا دوست بودیم با هم و هستیم ...

.بهترین آبجیمی

رزا چشماشو باز کرد و متوجه شد یکی داره موهاشو ناز میکنه

ــ ساراح ...

بعد جهت خوابشو تغییر داد یهو دید که پشت سرش نیست

ـ دیوونه شدی با خودت صحبت میکنی ؟

ــ با خودم ؟؟؟ ... من تا حالا خواب بودم ... فکر کنم خواب میدیدم ... خواب ساراح

بعد یه لبخند زد

ـ ولی تو چند دقیقست که داری با خودت صحبت میکنی ...بالاخره آروم تر فکر کن ... منم خواب دارم ... شب بخیر

ــ شب بخیر

ساعت سه إ بامداد

ـ أههههههه ... چرا من اینطوری شدم ؟؟؟؟

ــ بیداری ؟؟؟؟؟؟؟

ـ بیداری ؟؟؟؟؟؟؟؟

ــ خب آره

ـ آهان ... من میرم کمی تلویزیون تماشا کنم تو هم بیا اگه دوست داری

ــ باشه ... بریم

بعد تلویزیون رو روشن کرد

ــ نمیشه بزنی شبکه ی دیگه ؟

ـ نه ... نمیبینی ؟؟؟؟؟؟؟

ــ نخیر

ـ من خودم میبینم

جیم تلویزیون تماشا کرد تا کمی چشماش خسته شد و خوابش برد اما رزا هنوز به در و دیوار نگاه میکرد و هیچ جور خوابش نمیبرد ... نزدیکای چهار صبح بود که رزا  کم کم چشماش گرم شد و خوابید

 

منتظر قسمت های بعد این داستان باشید و با خوندن این داستان ما رو همراهی کنید

 

[ چهارشنبه 26 خرداد 1395 ] [ 11:24 ] [ terrible_fear ] [ بازدید : 525 ] [ نظرات (2) ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
ریحانه [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404
وب باحالی داری دمت گرم
پاسخ:مرسی آجی

لادن [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404
ایولل شیشم گذشتی...داستانش عالیهه
پاسخ:عزیزمی
مرسی

آخرین مطالب
پست ثابت (شنبه 06 تیر 1405)
داستان House of Horrorsقسمت13 (شنبه 06 تیر 1405)
بَختَک (شنبه 06 تیر 1405)
ارواح سر گردان (شنبه 06 تیر 1405)
روح (شنبه 06 تیر 1405)
داستان House of Horrorsقسمت12 (شنبه 06 تیر 1405)
جن (شنبه 06 تیر 1405)
داستان House of Horrorsقسمت11 (شنبه 06 تیر 1405)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران